نگاهی به گذشته میکنم وجودم همه در هم می شکند. چه روزها و روزگاران بر من گذشت . شیرین ،تلخ ، ملس . هر چه بودن به از این روز گار بودند. همه آنچه بود دغدغه ی فراق و سراغ و التهاب بود . اما اینک چه ، هر لحظه ترس از این بیمت میدهد که مباد' href='/last-search/?q=باد'>بادا لحظاتی دیگر سرمست از دیدن عزیزانت نشوی یا نشوند. دغدغه آب و نان و نور و گرما و سرما . دغدغه تنهایی و دور ماندن از عزیزانی که پشت گرمشان بودی . دغدغه و حسرت نداشتن دستان گرم و بخشنده پدر و مادر و یا دوست . حسرت چشیدن بوسه های مادرانه و حتی خشم مغرور پدرانه . حسرت بی ریایی ها ، صداقتها ، رفاقتها، جوانمردیها و هزاران هزار خوبیها که اینک اسطوره شده اند . چرا که آدمها این روزها در تلاشند که فقط زنده بمانند و روزشان را به شب بدوزند و معکوس. شادی به ناکجا آباد رخت سفر بسته و دلها نامطمئن از بازگشتش. و از همه مهمتر اعتماد به انسانیت مدتهاست مفقود شده . طوری که صداقت هم اگر اندکی جوانکی دهد با ریا و دروغ یکسان است .این است داستان این روزهای ما که همه را سر در گریبان در حسرت گذشته های دور فرو برده . و همه را در آرزوی بازگشت قرار داده. تا هر چند کوتاه باز گردند به روزگار خوشیها و تا نفسی تازه کنند .
برچسب:
نویسنده: کامیار قربانی
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 3:39